برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
من ازت میخوام...
ازت میخوام که به لطف و کرمت همه ی کارهای نصفه نیمه رو به سامون برسونی...
ازت میخوام که برای مدتی هم حتی اگر که شده همه چیز از حالت بلاتکلیفی در بیاری...
ازت میخوام که زندگی کمی از دور کند خارج بشه و به نتایجی برسه....
افوض امری الی الله ولله بصیر بالعباد....
پ.ن. لطفا برای ارزوی من دعا کنید دوستان و رهگذران عزیز...من هم برای همه شما دعا میکنم که خدا صدای اعماق قلبتون رو بشنوه حتی اگر هیچ بنی بشری نشنیده اون صدا رو....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
روزهایی که امید دیدار او را نداشتم، دلم خالی بود.
نمی دانستم چگونه وقت خود را پر کنم.
هر آن منتظرش بودم.
در خیابانهایی که هرگز در آن آمد و شد نداشت، در ساعاتی که صریحاً میدانستم مشغول کار است.
در خانههایی که اصلاً صاحبان آنها را نمیشناخت، همیشه منتظرش بودم...
چشمهایش نوشته بزرگ علوی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
سوال هر روز....هر لحظه...هر ناگهان...
یعنی اونم دلش برای من تنگ میشه؟
یعنی اونم از رفتن من دلگیر و غمگینه؟
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
چرا تو این قدر خوبی؟
چرا اینقدر نزدیکی؟
چرا اینقدر فهمیدنی هستی؟
چرا مثل بقیه همیشه نمیگی وقتم تنگه...میخوام هسته ی اتم بشکافم؟
چرا نمیگی شماها در حد من نیستید و من رو چه به شماها؟
چرا اینقدر قشنگ خوشحال میشی؟
چرا اینقدر خوب همه چیزو توضیح میدی؟
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
هر روز یک شنبه ارزو میکنم کاش برای همیشه توی یک شنبه میموندیم...
خلوت...
آروم...
تنها...
قدم زنون تا کنار مزرعه...
نشستن زیر درخت سبز کنار مزرعه...
دیدن ادما و بچه های کوچولوشون...
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
خیلی چیزا سر جای خودش نیست....
از همه چیز فقط بین ۲۰ تا ۴۰ درصد برقرار هست...
تنها تو یه مسیله ی بهینه سازی هستی که ۸۰ درصد به جواب اپتیموم و بهینه نزدیکه اما این اپتیموم فیزیبل نیست....
از تمامِ تو...صفر درصد سهمِ منه...
وای بر جامِ خالیِ من....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
همیشه دلم میخواست یه پسر داشته باشم اسمش علی باشه...
حالا علی کوچولو خواهر زادمه و من افتادم به عجله که پس اسم پسرم چی باشه...
فعلا تصمیم گرفتم اسم پسرم جلال باشه و اسم دخترم مه جبین....
جلال کوچولو...
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
فرض کن نشسته باشی دقیقا دقیقا دو خواسته ی مهمت رو گفته باشی...
فرض کن زمان بگذره و با گذشتنش دقیقا همون دو رویا رو به نابودی مطلق بکشه...
فرض کن دو تا از مهم ترین داشته هات و دل خوشی هات رو جلوی چشم خودت از دست بدی...
خدایا سخته اینجوری...
افوض امری الی الله ولله بصیر بالعباد....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
فیلم نیمه شب اتفاق افتاد...
دیدن دنیا از نگاه یک زن...
سبزی چشمای زیبا و گرمی صدای حسین....
قصه ی شعله ور شدن یه اتیش گرم توی بی رمقی روزای خالی و تنهای زندگی...
بازی خیره کننده ی گوهر خیر اندیش توی صحنه ی اخر...
خدایا...قصه ی غریب و عاشقانه ی ما با تو...از این فاصله ی دورِ زمین و هفت اسمون....گاهی تلخه....مثل یه زهرِ تدریجی....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
حقم دارن....خرداد رمقی برای ادما نمیذاره....
اما امروز دو نفر به من هدیه تولد دادن...
یه گردن آویز سورمه ای قشنگ و یه شال سورمه ای با گلدوزی های براق تو حاشیه هاش....
از تولد امسال هم یک خاطره به جا موند....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
بعد که بعد از کلی رنج کشیدن طلاق گرفتی، نمیتونی انتظار داشته باشی همون خواستگارای وقت مجردی بیان حلوا حلوات بکنن....
هیچ کی دنبال درد سر نمیگرده...
حتی اونی که تو رو مثلا خیلی دوست داره....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
هیچ وقت تو کتم نمیره که یه زمانی هم باید تسلیم بشی...
اینقد میمونم و زور میزنم که کف دستام تاول میزنه...
تو بدترین شرایط هم ته دلم فک میکنم دروغه...
فک میکنم چند دقیقه دیگه ورق برمیگرده...
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
زندگی هر کدوم ازما دقیقا مثل اون سیب اس، میچرخه و میچرخه میچرخه ،به قول مرحوم سهراب :
مردمان را دیدم
شهرها را دیدم.
دشت ها را، کوه ها را دیدم.
آب را دیدم ، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم. ً.............
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی