خرید بک لینک
کـجــای ایـن جــنـگـل شــب پنهون می شی خورشیدکمپشـت کدوم ســد ســکـوتپـر مـی کــشــی چــکـاوکمچرا بـه من شک می کنیمـن کـه مـنـــم بـرای تــولبـریـزم از عـشــق تــو وسـرشــارم از هــوای تــودسـت کدوم غزل بـدمنـبــض دل عـاشـقـمـوپشت کدوم بهانه بازپنهون کنم هق هقـموگـریه نمی کنم نـــروآه نمی کـشـم بشی

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 4:07

بعضی وقتا به خودت میای و میگی الان باید تازه وسط اردیبهشت باشه...چی شد که یه هو خرداد هم تموم شد؟ بعد یادت میاد اونقدر درگیر بودی که نفهمیدی این روزا چه طور گذشتن... یکی این یه ماه زندگیتو دزدیده... یه وقتی به خودت میای میگی من الان باید ۲۵ سالم باشه...چی شد که الان ۲۹ سالمه.... بعد یادت میاد اونقد

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 13:05

من ازت میخوام...

ازت میخوام که به لطف و کرمت همه ی کارهای نصفه نیمه رو به سامون برسونی...

ازت میخوام که برای مدتی هم حتی اگر که شده همه چیز از حالت بلاتکلیفی در بیاری...

ازت میخوام که زندگی کمی از دور کند خارج بشه و به نتایجی برسه....

افوض امری الی الله ولله بصیر بالعباد....

پ.ن. لطفا برای ارزوی من دعا کنید دوستان و رهگذران عزیز...من هم برای همه شما دعا میکنم که خدا صدای اعماق قلبتون رو بشنوه حتی اگر هیچ بنی بشری نشنیده اون صدا رو....

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 13:05

روزهایی که امید دیدار او را نداشتم، دلم خالی بود.

نمی دانستم چگونه وقت خود را پر کنم.

هر آن منتظرش بودم.

در خیابانهایی که هرگز در آن آمد و شد نداشت، در ساعاتی که صریحاً میدانستم مشغول کار است.

در خانههایی که اصلاً صاحبان آنها را نمیشناخت، همیشه منتظرش بودم...

چشمهایش نوشته بزرگ علوی

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 13:05

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 13:05

در من کوچه ایست که باتو در آن نگشته ام...سفری ست که باتو هنوز نرفته ام...روزها و شب هایی ست که با تو به سر نکرده ام ...و عاشقانه هاییست که باتو هنوز نگفته ام . . .در من حرفایی است که هنوز نفس می کشند....آرزوهایی که هنوز به انجام نرسیده اند...در من پاره ای از تو می تپد و این جان نیمه جانم ازو زنده ا

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 13:05

ابجیم به علی گفته بود که دایی الام برات اسباب بازی خریده... باز دویده اومده گوشی رو گرفته میگه بذارین خودم حرف بزنم...دایی الامِ خودمه.... میگه دایی چرا جوش زدی؟!! من همینجور تو شوک که این بچه از کجا میدونه جوش چیه...خواهرم میگه بهش گفتم نرو تو افتاب وگرنه پوستت جوش میزنه.... بعد میگم علی برات کلی ا

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 13:05

سوال هر روز....هر لحظه...هر ناگهان...

یعنی اونم دلش برای من تنگ میشه؟

یعنی اونم از رفتن من دلگیر و غمگینه؟

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 21:35

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 21:35

1. طوفان اومده این روزا...زیر درختا پر از بچه پرنده های ی پر و بال و مرده است...لونه ی پرنده ها ویرون شده... 2. دیشب یه هو فشارم افتاد...رو صندلی ولو شدم و با خودم فکر میکردم کاش یکی بود تا دم خوابگاه دستمو میگرفت زمین نخورم...سندروم های زنانه هر ماه به شیوه ی جدیدی بروز میکنن... 3. امروز اون است

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 21:35

ما خانوادگی عجیب هستیم... یعنی در عین حال که هر چهار تا بچه ادم های عمیقی هستیم..یک ته مایه های گیجی و بی اعتماد بودن به خود هم داریم.... هر وقت من گیج میزنم برادرم و خواهرم به من میگن ما یکی رو تو سازمان سنجش داریم حتما که هوامونو داشته تا تو شریف قبول شدی برای

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 21:35

یک انسان...به خصوص یک مرد..باید کم گوی و گزیده گوی باشه... چه معنی میده بعد دو قرن طرف رو میبینی هنوز نشیمنگاه محترم به صندلی نرسیده شروع میکنه سوال پرسیدن و الارم دادن که چند ساله اینجایی...کجا زندگی میکنی...پس کی میخوای فلان کارو بکنی... من همیشه سعی میکنم خیلی لطیف و محترمانه برخورد کنم...به خصوص

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 21:35

چرا تو این قدر خوبی؟

چرا اینقدر نزدیکی؟

چرا اینقدر فهمیدنی هستی؟

چرا مثل بقیه همیشه نمیگی وقتم تنگه...میخوام هسته ی اتم بشکافم؟

چرا نمیگی شماها در حد من نیستید و من رو چه به شماها؟

چرا اینقدر قشنگ خوشحال میشی؟

چرا اینقدر خوب همه چیزو توضیح میدی؟

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 15:05

هر روز یک شنبه ارزو میکنم کاش برای همیشه توی یک شنبه میموندیم...

خلوت...

آروم...

تنها...

قدم زنون تا کنار مزرعه...

نشستن زیر درخت سبز کنار مزرعه...

دیدن ادما و بچه های کوچولوشون...

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 15:05

در این برهه از زندگی همه چیز زندگی یا داره میره رو هوا...یا رو هواست...یا خوشحال کننده نیست...

خیلی چیزا سر جای خودش نیست....

از همه چیز فقط بین ۲۰ تا ۴۰ درصد برقرار هست...

تنها تو یه مسیله ی بهینه سازی هستی که ۸۰ درصد به جواب اپتیموم و بهینه نزدیکه اما این اپتیموم فیزیبل نیست....

از تمامِ تو...صفر درصد سهمِ منه...

وای بر جامِ خالیِ من....

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 15:05

1. منتظرم و حس میکنم زمان داره منو به سخره میگیره... 2. برای استاد غذای ایرانی پختم....یه ته چین مرغ و یه ظرف هم دسر مشکوفی....اومد دم خوابگاه....گفت الهام اماده شو بریم خونه همه با هم نهار بخوریم...گفتم من نمیام اما امیدوارم شما خوشتون بیاد از غذا...ایمیل زده که این غذا متفاوت ترین غذای تمام عمر

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 15:05

تابستون که میشه... باید یه بغل کتابای روشن و قشنگ و شاعرانه داشته باشی برای عصر... ورداری بری تو باغ وسط علفا بشینی و کتاب بخونی.... بوی علف رو نفس بکشی و صدای جیرجیرکا رو گوش بدی.... بعد دراز بکشی و میوه هایی که روی لپشون یه ذره رنگ زده رو ببینی و نور ملایم خورشید از لای برگای درختا بخوره به صورتت

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 18:27

1. دیشب داشتم با مادرم و علی اسکایپ میکردم...مامانم گفت علی بیا داییت برات قصه بگه.... دوید اومد گفت دایی برام قصه ی گرگ رو بگو....براش یه قصه پند اموز از خود ساختم و پرداختم و تعریف کردم... گفت حالا قصه ی پلنگ رو بگو...باز براش قصه ی یه پلنگ مهربون رو گفتم... گفت حالا قصه ی پرنده رو بگو...براش یه ق

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 12:36

همیشه دلم میخواست یه پسر داشته باشم اسمش علی باشه...

حالا علی کوچولو خواهر زادمه و من افتادم به عجله که پس اسم پسرم چی باشه...

فعلا تصمیم گرفتم اسم پسرم جلال باشه و اسم دخترم مه جبین....

جلال کوچولو...

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 12:36

خوب...امروز روز تولدم بود... گم بود توی شلوغی این روزا... تعدا تبریکای تولد امسال خیلی کم بود امسال... دیگه هیچ کی تو تبریک تولد ارزو نکرده که سال دیگه کنار همسر شمع فوت کنم... ایکس اینقد درگیر و بی حواسه که شب در حالی که کله اش تو ساندویچ بود تولدم رو تبریک گفته... ایگرگ دوباره پیداش شده و تولدم و

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 12:36

امروز رفتم برای خودم دم ساحل یه ساعت راه رفتم... چه قدر درختا قشنگن...گلا...دریا...قایقای رنگی رنگی...ماشین اهنگ و بستنی...جفتای به هم تکیه داده و فرو رفته بین سنگای درشت ساحل...عکاسا...ماهی گیرا.... یه خانوم چشم بادومی به من گفت چه قدر تو خوشگلی...به خصوص چشمات....دوستشم گفت اره..چشمات خیلی قشنگن..

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 12:36

فرض کن نشسته باشی دقیقا دقیقا دو خواسته ی مهمت رو گفته باشی...

فرض کن زمان بگذره و با گذشتنش دقیقا همون دو رویا رو به نابودی مطلق بکشه...

فرض کن دو تا از مهم ترین داشته هات و دل خوشی هات رو جلوی چشم خودت از دست بدی...

خدایا سخته اینجوری...

افوض امری الی الله ولله بصیر بالعباد....

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 12:36

فیلم نیمه شب اتفاق افتاد...

دیدن دنیا از نگاه یک زن...

سبزی چشمای زیبا و گرمی صدای حسین....

قصه ی شعله ور شدن یه اتیش گرم توی بی رمقی روزای خالی و تنهای زندگی...

بازی خیره کننده ی گوهر خیر اندیش توی صحنه ی اخر...

خدایا...قصه ی غریب و عاشقانه ی ما با تو...از این فاصله ی دورِ زمین و هفت اسمون....گاهی تلخه....مثل یه زهرِ تدریجی....

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 12:36

امسال خیلیا تولدمو یادشون رفته بود...

حقم دارن....خرداد رمقی برای ادما نمیذاره....

اما امروز دو نفر به من هدیه تولد دادن...

یه گردن آویز سورمه ای قشنگ و یه شال سورمه ای با گلدوزی های براق تو حاشیه هاش....

از تولد امسال هم یک خاطره به جا موند....

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 12:36

گاهی اوقات تا عمق وجودت یه سری باورا یا خاطره ها نفوذ میکنن... مثل من که امروز وقت یکی تو زمینه ی کاری گفت نگران نباش من کنارتم تو دلم خندیدم که مگه کسی هم کنار کسی هست اصلا؟ پ.ن. وقتی ایران بودم تو مرحله ی مصاحبه ی عقیدتی خیلی خفن ازم پرسیدن برای خودسازی چه کارهایی کردی؟ گفتم ایروبیک و یوگا...فرد

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 12:36

امروز داشتیم حرف میزدیم... گفتم استادم گفته اگه نامزد یا دوست پسرت تو یه کشور دیگه است و دوریش اذیتت میکنه میتونم بفرستمت یه سال بری پیشش و از راه دور کار کنی.... گفت واه...برای چی استادت اینو گفته... نگفتم چون شب قبلش یه هو همه دنیا به من پیام دادن پس کی ازدواج میکنی و منم فرداش به استادم گفتم میخ

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 12:36

اگه وقتی که میخوای ازدواج اولت رو بکنی خوب چشمات رو باز نکنی یا گول بخوری،

بعد که بعد از کلی رنج کشیدن طلاق گرفتی، نمیتونی انتظار داشته باشی همون خواستگارای وقت مجردی بیان حلوا حلوات بکنن....

هیچ کی دنبال درد سر نمیگرده...

حتی اونی که تو رو مثلا خیلی دوست داره....

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: جمعه 5 خرداد 1396 ساعت: 16:43

هیچ وقت تو کتم نمیره که یه زمانی هم باید تسلیم بشی...

اینقد میمونم و زور میزنم که کف دستام تاول میزنه...

تو بدترین شرایط هم ته دلم فک میکنم دروغه...

فک میکنم چند دقیقه دیگه ورق برمیگرده...

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: جمعه 5 خرداد 1396 ساعت: 16:43

من ساده بودم...و سر سخت....و حساس و عاطفی.... و برای هر کردوم ازینها بارها و بارها تاوان دادم.... همیشه فک میکردم اگه بر اساس معیارهای خودم فکر کنم و تصمیم بگیرم و تلاش کنم دیگه همه چی حله.... همیشه فک میکردم اگه روراست باشم و به اندازه کافی خوب باشم دیگه همه چی حله... همیشه فک میکردم اگه اون جایی ک

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: جمعه 5 خرداد 1396 ساعت: 16:43

می چرخه

زندگی هر کدوم ازما دقیقا مثل اون سیب اس، میچرخه و میچرخه میچرخه ،به قول مرحوم سهراب :

مردمان را دیدم

شهرها را دیدم.

دشت ها را، کوه ها را دیدم.
آب را دیدم ، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم. ً.............

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: جمعه 5 خرداد 1396 ساعت: 16:43

صفحه بندی